تبليغاتX

بو شهر

آمار وبلاگ

افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

  RSS  

طراح قالب

بو شهر
((id===((omid_etemade2000
انتظار
هنوز در گذر زمان چشم به راهش هستیم و غریبانه و سر گشته کوچه ها و خیا بانهای شهر را

به امید یافتنش می گردیم,اما افسوس, نگاه پر مهر و گرمی دستانش را نمی یابیم. یامهدی جان!

زمزمه های دلتنگی تا کی؟یا مهدی تشنگی تا کی؟

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 21:39 |

با تو بودن
کاش بدانی که قلب من اشتیاقی برای دوست داشتن تو دارد. تو در سرزمین قلبم خانه ای ساخته ای

که پنجره هایش به سوی تو گشوده می شود و ایوانش گرم از حرارات توست.

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 21:28 |

امید
omid_etemade2000همه امیدم را  در لحظه های با تو بودن می یابم. ان لحظه که دیدگانم خیس از نبودن تو می شود,

ان لحظه که دستانم وجود بی انتهای تو را در اعماق ثانیه ها درک می کند, تو را همراه همیشگی

خود حس می کنم. من باران را, بهانه عشق و بهار را بهانه دوستی می دانم و برخود می بالم

که برای با تو بودن بهانه ای نمی خواهم ای مهربانترین همراه.......

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 21:21 |

بهانه
بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود , وقتی نیستی دلتنگی هایم را قاب می کنم.

لحظه لحظه غروبی را که نیز دلتنگ تو و چشمان بارانی ات می شوم, قاب می کنم تا وقتی امدی

نشانت دهم که شاید دیگر تنهایم نگذاری.

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 21:1 |

برای تو
وقتی دلم می گیرد, چشمهایم را می بندم و گذر زمان را   به رویا و خیال می سپارم , انجا که نسیم

صبح و طلوع خورشید از ان سوی اقلیم پرنده های عاشق می رسند.چه فرقی می کند؟ مهم احساسی

است که انتظار را در قلبم تداعی می کند, حالا دیگر پروانه های لای دفترچه زمزمه دلتنگی هایم هم

شاعر شده اند و می گویند:تنهایم مگذار!!

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 20:52 |

جوانی
ای جوانی! تو به همه چیز بی اعتنایی, گویی همه گنجهای جهان در چنگ توست. درد و رنج را به بازی

می گیری, حتی اندوه در نگاهت زیبا می ماند. اما نمی دانی که روزهای عمر می گذرند و می گریزند

بی انکه نشانی از خود به جای بگذارند. همه چیز در تو مانند برف و موم در افتاب تابستان نابود

می شود. 

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 20:32 |

مادرم
مادر, ای خلاصه زیباییها! در سرای دل تو را می جویم, تو را که زمزمه دلتنگی مرا در گریه بی صدایم

   حس می کنی, تو را که زندگی را فقط در با تو بودن معنا می کنم , من در همه بی کرانها تو را

می جویم.

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 14:40 |

گمشده
گلی گم کرده ام که بوی  مهربانی می داد, بوی عشق,صفا و محبت. او روزی در میان هیاهو و گریه      

و  ناله گم و در  اسمانها همدم فرشته شد. غروب هر پنجشنبه به دنبال گمشده ام می گردم,به دنبال

عطری که بوی او را به مشام برساند, به دنبال فردی اشنا.

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 14:30 |

یاد تو
                            شاید این بار

                            نامه ای پر از باران

                            برایت بنویسم

                            وقتی به هوای دیدنت

                            قلب ابرها هم

                            تند تند می تپد

                            یاد تو

                           مثل چیزی

                           شبیه یک قطره باران 

                           بر لبهای خشک و ترک خورده ام

                            لیز می خورد!

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 19:27 |

مادرم
همدمی می جویم که سالها برایم از عطوفت حرف بزند , دلم برای ذره ای محبت زده. وقتی در خیالم

وارد می شوی, برایم دسته ای گل بیاور!

مادرم, ای باغی که به روی خیالم باز می شوی, از محبت باغبان بگو!

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 19:4 |

فردا
فردا بوی حر فهای تو را دارد. حرفهایی  روشن از جنس افتاب فردا روز بزرگی است. روزی که من تو را

خواهم سرود.

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 18:51 |

جستجوی امید
در جستجوی امید در پشت پرده های مه, راه پرپیچ و خم زندگی را طی می کنم. او که نامش باعث

ارامش و یادش اسایش است,او که اشتیاق دیدارش وصف ناپذیر است, او که با یادش راه هزار ساله یک

شبه می شود. می روم شاید به او برسم.

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 18:47 |

قلب
خدا بی ادم دو تا دست می ده, دو تا پا می ده, دو تا چشم می ده, دو تا گوش می ده, اما......اما به

همه ادمها  فقط یک قلب می ده! کسی می دونه چرا؟! برای اینکه هر کسی خودش بره و جفت قلبش

رو  پیدا کنه.

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 22:6 |

دنیا
هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا  انقدر کوچیکه که دو تا دل کنار هم توش جا نمی شن

ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا انقدر بزرگه که دیگه پیدایش نمی کنی.

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 21:52 |

وداع
روی هر سینه, سری گریه کند وقت وداع, سر ما وقت وداع گوشه دیوار گریست.... هیچ وقت

گریه نکن چون هیچ کس لیاقت اشکاتو نداره و اون کسی که لیاقت اشکاتو داره طاقت دیدن

اشکاتو نداره.

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 12:20 |

صلیب
به تو یک صلیب هدیه کردم. گفتی:برای چیست من که دوستت ندارم گفتم:مگر ان نیست که  صلیب

را به روی گور میاویزند؟گفتی:اری گفتم:پس ان را بالای قلبت بیاویز که گورستان من است..

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 11:57 |

عشق
عشق پایدارترین نیروی موجود بر روی زمین است.عشق دشمنی را به دوستی تبدیل می کند        

کینه را از دل بیرون می کند عشق گرانترین سرمایه ادمی بر روی زمین است  عشق ادمی

 را تغییر می دهد.

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 11:36 |

سقوط تنهایی
از اینه چشمات           از  بغض گلویت

از لرزش دستات        از اشکهای بی دلیلت

یک جمله در ذهن روشنم نشست:

((دلم شکست))!

 

من رنج تنهایی را می دانم

پس تجربه مه یخ زده را حس می کنم

پروانه ای اشک چشمانم را خشک می کند.

|+| نوشته شده توسط امید در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 15:45 |

دنیا زندگی
جهان فانی حس غریبی دارد ,ما در دیار غربت زندگی می کنیم وناله غم انگیز را می شنویم.

زندگی رسم محجوبی دارد, زندگی به وسعت اسمان بال و پری دارد زندگی تماشای باغ سرسبز

است.

|+| نوشته شده توسط امید در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 15:37 |

عشق می ورزیدم   دوست می داشتم     می پرستیدم

کسی را که شاهرگ هستی ام برای او بود

انقدر سر گشته بودم

که فرشتگان را در کنارم می دیدم

اما افسوس که فرشته من فرشته نبود!

صداقت را به ارث برده بودم

یگانگی را از خدا یاد گرفته بودم

اما یگانه من هم , یگانه نبود!

|+| نوشته شده توسط امید در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 13:47 |

در کوچه باغهای دلتنگی قدم زنان به سوی تو می ایم. صدای خش خش برگها در زیر پا امید

تازه ای در من زنده می کند به امید رسیدن به بهار

 

 

|+| نوشته شده توسط امید در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 13:29 |

اسم تو را فریاد زدم با تمام وجود و احساسم تو را خواندم تا از گستره ابرهای تیره دستی مهربان

به سوی من دراز شد. دستی از جنس نور ایا می توان تو را باور نکرد؟

|+| نوشته شده توسط امید در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 13:21 |

زمزمه دلتنگی یعنی سکوت دل را شکستن و در خلوت خود نشستن.زمزمه دلتنگی یعنی عبور از

کوچه های پاییزی.یعنی گفته های دل را بر روی صفحه کاغذ رنگی نوشتن. یعنی در صدای پر خروش

دریا صدای زمزمه دل را شنیدن زمزمه دلتنگی یعنی بهار چه خوب است یعنی کاش همیشه سبز

بمانیم

|+| نوشته شده توسط امید در پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 12:0 |

اگر این دفترم را هم تمام کنم چه می شود؟هیچ همچنان میان این دیوارهای پوسیده خواهم ماند.

شعرهایم را انگار تو دیگر دوست نداری.

مرا ببخش دلم هنوز تنهاست. تنها کاش می شد از این همه یاس و از این همه اندوه رها یی یافت.

کا ش می شد دوباره امید را به ساقه نیمه جان نیلوفری که در دلم ریشه دارد پیوند زد

|+| نوشته شده توسط امید در پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 11:47 |

مادر
می خواهم ساده بگویم از مدتها پیش می خواستم درباره ات بنویسم. امروز قلم را در دست گرفتم و از اسمان قلبت سخن گفتم. مادر تو اسمانی ترین شعری هستی که شاعران سروده اند.

 

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 14:28 |

دل  بسه گريه نکن       ديگه رفت صداش نکن

   از تو قاب پنجره         بيخودی نيگاش نکن

ديگه هم‌رنگ تو نيست       ديگه دل‌تنگ تو نيست

می‌دونه يه ذره عشق        تو دل سنگ تو نيست

ديدی امروز و فردا کردی رفتش

پر زد ، ديدی پر زد و رفتش

اينو بهت می‌گفتش

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 20:51 |

طلوع تو اغاز روزی دیگر است. ای شرح تمام خوبیها سر رشته همه عشقها دلیل شادابی گلها ندای تقدیس و ستا یش عشقان در بهاران با تو من بهارم اسمان ابری است ستاره ای در شب من پیدا نیست در خلوت خود بهشت را زمزمه می کنم و اتاقم پر از عطر تو می شود

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 15:56 |

دلم را از کینه ها و بدی ها جارو می کنم تا نور خدای تو در ان جای گیرد.دستانم را وضو ساخته ام تا بی وضو تو را لمس نکنم
|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 15:37 |

 کاش تابش آفتاب را مي شد زنداني کرد تا سياهي باشد سياهي کاش رحم نبود تا ظلم باشد و ظلم کاش اندکي عشق نبود تا تنفر باشدو تنفر کاش هيچ کسي يارنبود حتي آن گل سرخ آن گل سرخ نه. کاش گل هم نبود . تا خار باشد و خار اما نه. کاش بودش .اما نه گل من . باز نه باز نه بايد تنها مي بود تا هرگز نزند آن خنده تلخ تلخ نه شيرين ابتدا خنده او را گويم چشم هايش هم خنديد دل من هم خنديد اما چه گذشت اين سال در نيم رخ نور ايستاده در کنج غرور با دوستانش مي خنديد به من بود نه . ولي دوست داشتم خنده اش

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 15:23 |